تبليغاتX
روزنوشتهای سید محمد مجابی - وقتی که مردم

روزنوشتهای سید محمد مجابی

بالاترين Balatarin

چند وقت پیش متوجه شدم عموی خانم  زهراعلی اکبری دچار بیماری سختی شدند و امیدی به بهبود ایشان نیست.میزان تاثر این برادر زاده مهربان بحدی بود که مرا متاثر کرد .متاسفانه هفته پیش عموی ایشان درگذشت.خدایش بیامرزد

راستی مرگ چیست؟ من تا بحال چند بار در نزدیکی این واژه قرار  گرفتم ولی یک بار، کمی مردم خاطره جالبی بود

چند سال پیش در بیمارستان کسری بستری بودم تا آنژیوگرافی عروق قلب بشوم. شب قبل از آنژیوگرافی از پرستار خواستم به من آرام بخش بدهد صبح روز بعد مدت زیادی در اطاق انتظارآنژیوگرافی روی تخت بودم تا نوبت به من رسید هنگام عمل ،هم مقداری درد داشتم و هم استرس

حین انجام آنپیوگرافی ناگهان کل درد برطرف شد ودیگر هیچ استرسی هم نداشتم. حس کردم وارد فضایی شدم که تمامش سبز است خیلی لذت بخش بود واقعا از بودن در چنین فضایی لذت می بردم با خودم فکر کردم اینجا کجاست؟

 کلی به خودم فشار آوردم تا یادم آمد کجا هستم وناگهان فهمیدم دارم میمیرم زیاد ناراحت نشدم یا شاید اصلا ناراحت نشدم! تا اینکه یاد دختر کوچکم مریم وپسرم امیر محمود افتادم ناراحت شدم که اگر بمیرم این دو بچه معصوم چه می شوند ازآن لحظه بود که دلم خواست زنده بمانم

 در این عوالم بودم که دوباره فضای اطاق را حس کردم وبه حال عادی برگشتم دیدم تمام تیم پزشکی بهم ریختند ویکی می گفت برگشت .پزشک خودم اطاق را ترک کرد وپزشک دیگر  سریع کار را تمام کرد و من را از اطاق خارح کردند

از درد شدیدی که در ناحیه دنده هایم حس می کردم وتا هفته ها باقی بود فهمیدم زمانی که قلبم از کارایستاده مرا ماساژ قلبی دادند

این خاطره برایم بسیار شیرین بود و نگاه مرا نسبت به خیلی چیزها از جمله مرگ وزندگی عوض کرد

در روایت های متعدد آمده:

 شما همان گونه که می خوابید می میرید وهمان گونه که از خواب بیدار می شوید در قیامت بر خواهید خواست 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 13:0  توسط سیدمحمد مجابی  |