آیامیتوان چشم را برروی حقایق بست وفراموش کرد که ناهنجاریها چیست ؟ چرا دهها نوجوان زیر ۱۸ سال در انتظار اجرای قصاص هستند .چرا جامعه این میزان خشن است؟
آرزو می کنم در سال ۸۷ شاهدپرپر شدن گلهای نشکفته ای که در بهار زندگی هستند نباشیم
آرزو می کنم همه در این سال مهربان باشیم
تقدیم به گلهای پژمرده
کجایید ای تمام دردمندان
که من یک کودک تنهای بی دردم
از آن روزی که پاهایم توان ایستادن داشت
درون کوچه های شهر می گشتم
وهنگامی که پایم در کنار یک مغازه سست می شد
مادرم باخشم ناپیدای خود
من را بسوی دیگری می راند
پدر از راه می آمد
قهرهای او
نگاه سرزنش بارش
نوازشهای درد آلود دستانش
نشان از بی نشانهای درونش داشت
نشان از بغض های خورده در روزش
نشان از رنج ها وآه بی دودش
ومادر
هم او کز صبح تا شامش
درون خانه می سایید
نه تنها رختها وفرش دالان را
که روح وجسم وجانش را
واین دو
در کنار هم دوهمسر
همچو چخماقی
شعله ساز و روشنی بخش وجود تار من بودند
ومن میدان جولان
تلافی های رنج ودردشان بودم
کنون تنها وخسته در کنار چوبه اعدام
همه در انتظار مرگ من هستند
وآنهایی که جان بی رمق را
از درون پیکر مفلوک من
آهسته می گیرند
نگاه سرزنش را با ترحم سوی من دارند
ومن دل خسته و آرام
نگاهم سوی این نو مالکان جان بی جان است
از آنها چون توانم خواست ؟
که جانم را به من بخشید
خداداند که این جانم بکارتان نمی آید
نگاهم سوی آنان است
چرا ؟
چرا این شد؟
چرا گرمی مهر دوست را با خون او دیدم
کنون دمساز تر با من
کسی جزاو نمی ماند
من و او هر دو مقتولیم
کجایید ای همه مردم
همانهایی که خشم تان سراسر شهر را بلعید
ومن این کودک نشکفته را بلعید
کجایید ای پدر ،مادر
که فریاد شبانگاهی
مرا درخشم ها رویاند
ومن در ابتدای راه
زمانی که هنوز آثار طفلی
بروجود من نشان دارد
می کشم تنها
تقاص درد هاتان را
ومن تنها تقاص درد های دیگران بودم
کجایید ای شما مردم
کجایید ای معلمها
کجایید ای....................
که من یک کودک تنهای بی دردم !

