
دیشب در باره فیلم سفر بخیر مطلبی نوشتم وبه لحاظ بازی خانم زیبای جوانی که در آن بازی میکرد به یاد داستانی افتادم که قرار شد برایتان بنویسم. اما حکایت:
روز ی یک خانم زیبا وجوان به فروشگاه پرنده فروشی رفته و می گوید: آقا یک طوطی با ادب می خواهم. پرنده فروش فورا یک طوطی میاورد. زن به طوطی سلام میدهد و طوطی با کمال ادب با او خوش و بش میکند. زن از طوطی میپرسد: اگر من یک شب با یک مرد غریبه به خانه بیایم تو چه میگویی؟
طوطی میگوید: می گویم تو ...... هستی!
زن بر افروخته می شود وفروشنده با شر مندگی میگوید : لطفا دو ماه دیگر تشریف بیا ورید درستش میکنم.
زن پس از دوماه به پرنده فروش مراجعه میکندو دوباره از طوطی میپرسد: من اگر شبی با یک مرد غریبه بیایم تو چه می گویی؟
طوطی : میگویم شوهرت است! زن با خوشحالی ادامه میدهد اگر با دو مرد غریبه بیایم چه میگویی؟
طوطی : میگویم با شوهر وبرادر شوهرت آمدی! زن باشعف ادامه می دهد اگر با سه تا بیا یم چه؟ طوطی: میگویم با شوهر و برادر شوهر و برادرت آمدی! زن شادمان ادامه میدهد با چهار تا بیام چی میگی؟
طوطی با آرامی میگوید : خانم جان من که دو ماه پیش گفتم تو چیکاره ای!!!!!!!!
به نظر من کسانی که بدن خود را میفروشند صد شرف دارند به کسانیکه انسانیت و فکر و... خود رامیفروشند.
کمی به دور و بر خود نگاه کنید شاید از این افراد چند رنگ خود فروش بیابید.
حیف که نمی فهمند چه گوهری را به جه قیمتی می فروشند.

