
ديشب فيلمي زيبا بنام سفربخير كاري از راپلو كار گردان فرانسوي را ديدم . كارگرداني بسيار قوي و بازي خوب ژرار دوپارديو ارزش اين فيلم را دو چندان كرده بود.شروع فيلم با التماس دختر ي جوان و زيبا از مردي كه مي خواست به خانه او برود آغاز شد.مرد عاشق پيشه در خواست او را اجابت كرد و وقتي رسيد جنازه مردي را ديد كه در خانه افتاده بود . درست حدس زديد آ ن دختر زيبا كه از قضا هنر پيشه مشهوري بود او را كشته بود مرد بد بخت براي نجات معشوقه اش جنازه را بيرون برد ودر راه دستگير شدو چند ماه در زندان بود واز آن زن خبري نشد تا اينكه آ لمانها به نز ديكي پاريس رسيدندو فرصتي فراهم شد تا او بتواند فرار كند ودر حين فرار با افراد زيادي آشنا شد آنچه در اين فيلم مرا جذب كر د اين نكته بود كه يك مرد فراري بي قيد به يك ميهن پرست تبديل شد و مرد عاشق وابله ما از عشق كشكيش كه زندگيش را بر آن گذاشته بود دست برداشت وپارتيزان شد/اما آن دختر زيبا ومشهور كه همه آرزوي همصحبتي با او را داشتند نه ارزش خود را فهميد نه.... وبراي حفظ خود به دامن افراد مختلف از وزير دولت فرانسه گرفته تا جاسوس فرانسوي الاصل افتاد كه نميدانم به اين كار چه ميگويند؟
بله همان است كه شما ميگوييد. اين موضوع مرا بياد داستاني انداخت كه فردا منويسم.


