
هر چه فکر کردم حوصله تمام کردن شعر قبلی را نداشتم
چون تعدادی از دوستان ازم ایراد گرفته بودند شعری را که
چندین سال پیش به مناسبتی که زمان آن نزدیک است
گفته بودم تقدیم می کنم:
ای دیده پرخون گریه کن از هجر یار بیـــــــــو فا
ای دل طپیدن را گذار کم کن به ما جور و جفــــا
آندم که نور ماه او تابید بر دشـــــــــــــــــت دلم
روشن نمود این سینه را روحی دمیدش سوی ما
از عشق او شادان شدم وز هجر او نالان شدم
وقتی که بوسیدم لبش آتش زد این دیـــــــوانه را
او شعله و من شپرم او شمس و من سیاره ام
او بحر من چون قطره ای دل کشتی و او ناخـــدا
از دیدنش شوریـــــــــده ام وز هجر او نالیـــده ام
آواره کردی عاشــــقان صـــاحبدلا با ما چـــــــرا
من بســـــــــــــــته موی توام آواره کوی تــــــوام
بنــــــــمای روی زیبه ات آگه نه ای از حال ما؟
جانان من بردی دلم گشتی محــــــــیط خاطرم
بین حال و روز و شام من رحمی نما سویم بیا
از وصل خود شادم نما پیمانه ای ده دسـت ما
یکدم مجــــابم کن ز وصل پر کن دلم را ازصفا

