تبليغاتX
روزنوشتهای سید محمد مجابی - با درد کشان هر که در افتاد بر افتاد

روزنوشتهای سید محمد مجابی

بالاترين Balatarin
چند روز بود در سفر بودم امروز که برگشتم خواستم با حافظ شروع کنم چنین فرمود:

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد      وان راز که در دل بنهفتم به در  افتاد

بس  تجربه  کردیم در  این دیر  مکافات      با درد کشان هر که در افتاد بر افتاد 

گر جان بدهد  سنگ سیه  لعل  نگردد      با طینت اصلی چه کند بد گهر افتاد

همه ما در زندگی با خوشی ها و سختیهای زیادی روبرو  شدیم  و همه ما نیاز به داشتن سنگ صبوری داریم که تسکین دهنده ما باشد خوش بحال انهاییکه در مقام شنونده امید دهنده هستند و خوش بحال انانیکه می دانند از پس هر فرازی فرودی است : ان مع العسر یسرا

اگر چه مطالب این وبلاگ را خیلی خودمانی مینویسم  و آدرسم را نیز کسی ندارد  و خودم هم  کسی نیستم ولی چند روز قبل سوخته دلی افتخار داد وپیامی برایم گذاشت که خیلی زیبا بود هر چه از دل براید لا جرم بر دل نشیند اما آنچه که آزارم داد این بود  که او تنها سر با لایی را میبیند و  هنوز محبت صفا آرامش وزیبایی  ها و لطافت های خلقت به عمق جانش ننشسته ونفوذ نکرده تا بداند نعمت وجود چیست؟

راهی بز ن که آهی بر ساز آن توان زد    شعری بخوان که با آن رطل گران توان  

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 10:12  توسط سیدمحمد مجابی  |