تبليغاتX
روزنوشتهای سید محمد مجابی

روزنوشتهای سید محمد مجابی

روح بزرگ

شب گذشته یکی از عزیزانی که بدون آدرس و نام برایم لطف کرده و اظهار نظر میفرمایند به نکته دقیقی اشاره فرمودند:

((انسانهای با روح بزرگ توان بخشیدن دارند))

من هم با این نظر کاملا موافقم ، خداوند انسان را خلق کرد و از روح خود در او دمید

 و نفخت فیه من روحی

در حدیث آمد که یزدان مجید                   خلق عالم را سه گونه آفرید

الله تبارک و تعالی خلق الملائکه و رکب فیهم العقل و خلق البهائم و رکب فیهم الشهوه و خلق الانسان و رکب الفیهم العقل و الشهوه

مگر خدا بزرگترین بخشنده نیست؟ مگر خدا مهربانترین مهربانان نیست؟ مگر او نگفته استغفار کنید تا شما را ببخشم؟ مگر او نفرموده عدم اعتماد به بخشش من گناه بزرگی است؟

خدا خیلی بزرگ است کفرش را می گویند ولی نعمتش را دریغ نمی دارد. ناسپاسی او را می کنیم ولی وقتی از همه کس و همه چیز ناامید و درمانده می شویم فقط یادش  می کنیم و او به دادمان میرسد.

عجب خدای خوب و عزیز و دوست داشتنی داریم.

خدایا دوستت دارم - خدایا عاشقتم - خدایا شرمندتم.

       چه شود به چهره زرد من نظری برای خدا کنی

                                       که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی

اما شیطان یک بار برای آدم توبیخ شد آنهم آدم در هیچ جای کار نبود و علت توبیخ فقط نافرمانی حضرت حق بود. چنان کینه آدم را به دل گرفت و چنان با کینه و لجبازی در پی انتقام است که نه تنها دست از سر آدم برنداشت بلکه تا آخر زمان دست از سر فرزندان او که در آن لحظه حضور نداشتند هم بر نخواهد داشت.

حال شما بگوئید کسانی که اهل بخششند به که می مانند؟ و آنانکه بخشش در کارشان نیست و کینه جویند به که شبیهند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:34  توسط سیدمحمد مجابی  | 

طوطی با ادب

دیشب در باره فیلم سفر بخیر مطلبی نوشتم وبه لحاظ بازی خانم زیبای جوانی که در آن بازی میکرد به یاد داستانی افتادم که قرار شد برایتان بنویسم. اما حکایت:

روز ی یک خانم زیبا وجوان به فروشگاه پرنده فروشی رفته و می گوید: آقا یک طوطی با ادب می خواهم. پرنده فروش فورا یک طوطی میاورد. زن به طوطی سلام میدهد و طوطی با کمال ادب با او خوش و بش میکند. زن از طوطی میپرسد: اگر من یک شب با یک مرد غریبه به خانه بیایم تو چه میگویی؟

 طوطی میگوید: می گویم تو ...... هستی!

زن بر افروخته می شود وفروشنده با شر مندگی میگوید : لطفا دو ماه دیگر تشریف بیا ورید درستش میکنم.

زن پس از دوماه به پرنده فروش مراجعه میکندو دوباره از طوطی میپرسد: من اگر شبی با یک مرد غریبه بیایم تو  چه می گویی؟

طوطی : میگویم شوهرت است! زن با خوشحالی ادامه میدهد اگر با دو مرد غریبه بیایم چه میگویی؟

طوطی : میگویم با شوهر وبرادر شوهرت آمدی! زن باشعف ادامه می دهد اگر با سه تا بیا یم چه؟  طوطی: میگویم با شوهر و برادر شوهر و برادرت آمدی!     زن شادمان ادامه میدهد با چهار تا بیام چی میگی؟

طوطی با آرامی میگوید : خانم جان من که دو ماه پیش گفتم تو چیکاره ای!!!!!!!!

به نظر من کسانی که بدن خود را میفروشند صد شرف دارند به کسانیکه انسانیت و فکر و... خود رامیفروشند.

کمی به دور و بر خود نگاه کنید شاید از این افراد چند رنگ خود فروش بیابید.

حیف که نمی فهمند چه گوهری را به جه قیمتی می فروشند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 0:30  توسط سیدمحمد مجابی  | 

سفر بخير

 ديشب فيلمي زيبا بنام سفربخير كاري از راپلو كار گردان فرانسوي را ديدم . كارگرداني بسيار قوي و بازي خوب ژرار دوپارديو ارزش  اين فيلم را دو چندان كرده بود.شروع فيلم با التماس دختر ي جوان و زيبا از مردي كه مي خواست به خانه او برود آغاز شد.مرد عاشق پيشه در خواست او را اجابت كرد و وقتي رسيد  جنازه مردي را ديد كه در خانه افتاده بود . درست حدس زديد آ ن دختر زيبا كه از قضا هنر پيشه مشهوري بود او را كشته بود مرد بد بخت براي نجات معشوقه اش جنازه را بيرون برد ودر راه دستگير شدو چند ماه در زندان بود واز آن زن خبري نشد تا اينكه آ لمانها به نز ديكي پاريس رسيدندو فرصتي فراهم شد  تا او بتواند فرار كند ودر حين فرار با افراد زيادي آشنا شد آنچه در اين فيلم مرا جذب كر د اين نكته بود كه يك مرد فراري بي قيد به يك ميهن پرست تبديل شد و مرد عاشق وابله ما از عشق كشكيش كه زندگيش را بر آن گذاشته بود دست برداشت وپارتيزان شد/اما آن دختر زيبا ومشهور كه همه آرزوي همصحبتي با او را داشتند نه ارزش خود را فهميد نه.... وبراي حفظ خود به دامن افراد مختلف از وزير دولت فرانسه گرفته تا جاسوس فرانسوي الاصل افتاد كه نميدانم به اين كار چه ميگويند؟

بله همان است كه شما ميگوييد. اين موضوع مرا بياد داستاني انداخت كه فردا منويسم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 1:26  توسط سیدمحمد مجابی  | 

دوست داشتن

آیا تا بحال شده کسی را دو ست داشته باشید ؟

او را دوست دارید یا خودتان را؟  او را آنطور که هست می خواهید یا آ نطو ر که شما می خواهید باید باشد؟

چرا بعضی انسانها آنقدر خود خواهند که جز خودشان کس د یگری را تحمل نمکنند و دلشان می خواهد بقیه هم خود او باشند تا بتوانند منت دوست داشتن را به آنها ارزانی دارند؟

آنها در اصل خود را دوست دارند.   آیا این خود رایی و دیکتاتوری نیست؟

تفاوت این دیکتا تورهای دوست داشتنی با دیکتاتورهای خیلی دوست داشتنی در این است که اولی  هادوست داشتنشان را پس میگیر ند ودومیها.......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 23:54  توسط سیدمحمد مجابی  | 

دندان

 

متاسفا نه در جامعه کسانی هستند  که خیلی خودشان را قبول دارند و با همت زیادی شبانه روز در تلاشند تا قبر مردگان را بیابند وجنازه های آنها را بیر ون بکشند تا شاید دندان طلایی پیدا کنند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 16:54  توسط سیدمحمد مجابی  | 

حیات وحش

 

حافظ:

دلم رمیده شد وغافلم من درویش         که آن شکاری سر گشته را چه آمد پیش

بکوی میکده گریان و سر فکنده روم        چرا که شرم هـــمی آیدم زحاصل خویش

نه عمر خضر بما ندنه ملک اسکندر         نزاع بر ســــــــر دنیـا ی دون مکن درویش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 23:45  توسط سیدمحمد مجابی  | 

عوضی

 

دیشب در وبلاگ یکی از دوستان  نویسنده  نکته چالبی خواندم که نوشته بودند:                                                                                                                                دنیا عوض می شود ولی نباید  آدمها عوضی شو ند.                                                        بنظر من دنیا عوض میشود و آدمهای عوضی شناخته  می  شوند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 17:40  توسط سیدمحمد مجابی  | 

محیط زیست

                                         

خانم دکتر ابتکار که سمت استادی بر من دارند به این وبلاگ سر زدند و فرمودند راجع به محیط زیست هم بنویسیم.   چشم!

به نظر من محیط زیست اثر صنع خداست و هر موجودی که وجود دارد بما هو موجود نشانه خداست بقول شیخ شهاب الدین سهروردی اعیان الموجودات مظاهرالحق هر ذی وجودی به صرف وجود داشتن نشانگر قدرت حضرت حق است چه بخواهد چه نخواهد! و اگر یک قدم جلوتر برویم تمام موجودات نشانگر پرتو ذات حقند.

بقول نظامی گنجوی:

ز ذرات جهان آیینه ها ساخــــت          به روی هر یک عکس خویش انداخت

جمال اوست هر جــا جلوه کرده           ز محبوبان عالم بستـــه پــــــــــــــرده

به هر پرده که بینی پردگی اوست       قضاجنبان هـــــر جنبندگی اوســـــــت

کسی کان عاشق خوبان دلجوست          اگر دانـــــد وگرنه عاشق اوســـــــــت

 

امروزه جوامع روشنفکرو پیشرفته  حتی غیرمذهبی جهان بشدت طرفدار محیط زیست اند.

چگونه ممکن است فردی موحد و خداشناس باشد و به مظاهر جمال حق با نگاه عاشقانه و متواضعانه ننگرد و به پاس داشت آن نپردازد؟

 

کلوا وشربوا و لا تسرفوا       مگر ما مجازیم هر گونه که می خواهیم مصرف کنیم؟  آنهم از چه چیزی؟

 

نطق آب و نطق خاک و نطق گل             هست محسوس حواس اهل دل

ما سمیعیم و بصیریم و هشیم                  با شما نامحرمان ما خامشیم

 

اگر بدانیم آنچه در طبیعت است اثر صنع بی بدیل حضرت حق است آنگاه مانند سعدی خواهیم گفت:

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

 

چگونه ممکن است انسان موحد و خداشناسی که برای عدالت سخن می گوید به عدالت بین نسلی نپردازد؟

آنهم اجرای عدالت برای آیندگانی که حضور ندارند تا از حق خود دفاع کنند؟

 

کلام آخر: توسعه حق جامعه بشری است ولی ...............

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 15:45  توسط سیدمحمد مجابی  | 

دل شکسته

دیشب برای خرید مجله فیلم به یک کتابفروشی رفتم و در آنجا ناخواسته صحبتهای دخترخانمی را با ناشری شنیدم که از او درخواست چاپ کتاب شعرش را داشت.

گذشته از آنکه در انجام این درخواست موفق نبود ولی انصافاً اشعارش بسیار دلنشین و زیبا بود.

مطلع یکی از شعرهایش بیادم ماند:    نکند شبی بیایی که دلم شکسته باشد

امروز صبح در حال رانندگی و در حالی که اتاق هم کج بود شعرش بیادم آمد و با کمی تغییر این مطلع را به دوبیتی تبدیل کردم:

نکند شبی نیایی که دلــم شکسته باشــد 

 غم دل کجا برم من ز دری که بسته باشد

همه عشق من تویی تو که غم نهان بدانـی  

  چه کنم که بی کسم من غم من نهفته باشد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 15:9  توسط سیدمحمد مجابی  | 

خدای مهربان

تمام انسانها به نوعی به ماوراءالطبیعه اعتقاد دارند ودر این میان موحدان  هر یک به نوعی خدا را میپرستند .

عده ا ی ازاو میترسند عده ای به او عشق می ورزندو عده ای با او معامله میکنند ....

یکی از جزء و کل گفت این سخن باز          یکی کرد از قدیم و محدث آغاز

یکی را علــم زاهـــــــد بود حاصـــــل          نشانــــی داد ازخشکی ساحل

 یکی از خط و خال خط بیـــــــــان کرد         شراب وشمع وشاهد را عیان کرد

دریغا که همه یک خدا را میپرستند ولی هم دیگر را ......

در حدیث است که روزی حضرت داوود از خدا میپرسد : خدایا چرا ما را خلق کردی؟ در پاسخ خدا میفرماید :

کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف خلقت لکی اعرف

 من گنج نهانی بودم خواستم خود را آشکار کنم پس خلق را آفریدم

سالروز بعثت پیامبر مهر بانی که خدا را بخشنده ومهربان معرفی کرد و گفت:

بسم الله الرحمن الرحیم      

مبارک باد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 0:33  توسط سیدمحمد مجابی  | 

آیا راه گریزی هست؟

 

علفزار گریان

چندی پیش فیلمی زیبا بنام علفزار گریان اثر آنجلو پلوسرا که یکی از دوستان عزیز داده بود نگاه کردم بسیار جالب بود .

شروع فیلم دختری را نشان میدهد که اولین بار او را در حالی که روی جنازه پدرش گریه میکرد پیدا کردند وآخرین صحنه فیلم نیز گریه این دختر بر روی جنازه پسرش است.

گذشته از کارگردانی ارزشمند این فیلم واقعا برایم این سوال مطرح شد چرا ما انسانها در لحظاتی که افرادی محتاج کوچکترین توجه ما هستند از آنها  دریغ می کنیم  و همه چیز را به حساب تقدیر میگزاریم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 23:51  توسط سیدمحمد مجابی  | 

ستار

چند شب پیش نشستم و فیلم ده (۱۰)اثر کیارستمی را نگاه کردم  . این فیلم به گونه ای مستند تهیه شده بطوریکه بیننده تا آخر متوجه نمی شود ایا بازیکنان هنر پیشه اند یا شخصیتهای واقعی ؟ در این فیلم افراد دو به دو با هم به صحبت میپر دازند و آزادانه وبی آلایش هر چه در دل دارند می گویند .

راستی اگر قرار بود هر آنچه در فکرمان می گذرد با صدای بلند بیان میشد چه اتفاقی می افتاد؟ بقول نیکان شرمنده! ولی شاید دو اثر داشت : یکی اینکه سعی میکردیم مراقب فکرمان باشیم دیگر اینکه متوجه میشدیم خیلی ها آنطور که به نظر بد می رسند بد  نیستند فقط اشکال در این است که ما درکشان نمی کنیم.بعضی اوقات شرایط اجتماعی باعث می شود افراد خود را به گونه ای نشان دهند که ِآنطور نیستند! به عبارتی جامعه از افراد هنر پیشه های حرفه ای میسازد که گاهی تعداد نقش هایشان متعدد ومتفاوت میشود . بعضی اوقات آدم از فرزند،همسرو.... که اورا در نقشهای مختلف می بینند خجالت می کشد واگر منصف با شد از خودش شر منده خواهد شد .

امید وارم هیچ وقت کسی را برای کاری که خودمان در نقش دیگر انجام میدهیم سرزنش نکنیم

خدا را شکر که خدایمان ستار است

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 11:16  توسط سیدمحمد مجابی  | 

آشنای غریبه

آدمها فکر میکنند که خودشان را خیلی میشناسند. ولی آیا واقعا اینطور است ؟ آیا تا به حال شده خود را به وجدانتان بسپرید تا در مورد شما قضاوت کند؟ آیا تا بحال خود را از چشم دیگران نگاه کرده اید یا تا بحال شده فکر کنید اگر آدم دیگری بودید حاضر بودید با خودتان رفیق یا همصحبت شوید و راز دلتان را به خودتان بگویید؟ من خوشبختانه میتوانم خود را از نگاه دیگران ببینم. کاملا هم جدی میگویم! چون قسمتی از چشم من متعلق به کس دیگری است ! که خدایش بیامرزد (دور از جان شما)ولی به شما پیشنهاد میکنم بدون اینکه به وضع من دچار شوید خود را از چشم دیگران نگاه کنید کا ر جالبی است!   

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:24  توسط سیدمحمد مجابی  | 

شعله

شعله

هر چه فکر کردم حوصله تمام کردن شعر قبلی را نداشتم

 چون تعدادی از دوستان ازم ایراد گرفته بودند شعری را که

 چندین سال پیش به مناسبتی که زمان آن نزدیک است

 گفته بودم تقدیم می کنم:

ای دیده پرخون گریه کن از هجر یار بیـــــــــو فا

                         ای دل طپیدن را گذار کم کن به ما جور  و  جفــــا

آندم که نور ماه او تابید بر دشـــــــــــــــــت دلم

                        روشن نمود این سینه را روحی دمیدش سوی ما

از عشق او شادان شدم وز هجر او نالان شدم

                         وقتی که بوسیدم لبش آتش زد این دیـــــــوانه را

او شعله و من شپرم او شمس و من سیاره ام

                          او بحر من چون قطره ای دل کشتی و او ناخـــدا

از دیدنش شوریـــــــــده ام وز هجر او نالیـــده ام

                            آواره کردی عاشــــقان صـــاحبدلا با ما چـــــــرا

من بســـــــــــــــته موی توام آواره کوی تــــــوام

                              بنــــــــمای روی زیبه ات آگه نه ای از حال ما؟

جانان من بردی دلم گشتی محــــــــیط خاطرم

                           بین حال و روز و شام من رحمی نما سویم بیا

از وصل خود شادم نما پیمانه ای ده دسـت ما

                           یکدم مجــــابم کن ز وصل پر کن دلم را ازصفا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 15:52  توسط سیدمحمد مجابی  | 

با درد کشان هر که در افتاد بر افتاد

چند روز بود در سفر بودم امروز که برگشتم خواستم با حافظ شروع کنم چنین فرمود:

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد      وان راز که در دل بنهفتم به در  افتاد

بس  تجربه  کردیم در  این دیر  مکافات      با درد کشان هر که در افتاد بر افتاد 

گر جان بدهد  سنگ سیه  لعل  نگردد      با طینت اصلی چه کند بد گهر افتاد

همه ما در زندگی با خوشی ها و سختیهای زیادی روبرو  شدیم  و همه ما نیاز به داشتن سنگ صبوری داریم که تسکین دهنده ما باشد خوش بحال انهاییکه در مقام شنونده امید دهنده هستند و خوش بحال انانیکه می دانند از پس هر فرازی فرودی است : ان مع العسر یسرا

اگر چه مطالب این وبلاگ را خیلی خودمانی مینویسم  و آدرسم را نیز کسی ندارد  و خودم هم  کسی نیستم ولی چند روز قبل سوخته دلی افتخار داد وپیامی برایم گذاشت که خیلی زیبا بود هر چه از دل براید لا جرم بر دل نشیند اما آنچه که آزارم داد این بود  که او تنها سر با لایی را میبیند و  هنوز محبت صفا آرامش وزیبایی  ها و لطافت های خلقت به عمق جانش ننشسته ونفوذ نکرده تا بداند نعمت وجود چیست؟

راهی بز ن که آهی بر ساز آن توان زد    شعری بخوان که با آن رطل گران توان  

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 10:12  توسط سیدمحمد مجابی  | 

پدر

گل عزیز است

شاید هرگز فکر نمیکردم که دیگر اورا نبینم

و هرگز باورم نمیشد که دیگر هیچ وقت مرا ازخواب بیدار نکند وبگوید:

پسر جان دیگر خواب بس است

اگر میدانستم در خیابان آهسته دستم را از دستش نمیکشیدم

وگرمی دستش راروی گونه هایم ولبهایم حس میکردم

آه که چقدر دلم میخواست پدرم زنده بود

روز پدر مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 18:22  توسط سیدمحمد مجابی  | 

ديكتاتور دوست داشتني

وقتي كه بچه بودم از دست بزر گترها عصباني ميشدم كه چرا اينقدر بكن نكن ميكنند. وقتي پدر شدم خودم هم با بچه هام همين رويه را پيش گرفتم نمي دانم آنها هم نسبت به من همين احساس را دارند يا نه؟ 

راستي چراآدمها وقتي موقعيتشان تغيير ميكند انتظارات قبلي كه خود داشتند از ياد ميبرند؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 19:59  توسط سیدمحمد مجابی  |