تبليغاتX
روزنوشتهای سید محمد مجابی

روزنوشتهای سید محمد مجابی

حیوانات شهری و آدمهای شهر نشین!

دو سه شب پیش خانم مریم اسماعیلی فرد از طرفداران و فعالان محیط زیست با من تماس گرفت و نگرانی خود را از شایعه جمع آوری گربه های شهر تهران اعلام کرد اگرچه من در زمان تماس ایشان در جلسه بودم ولی بلافاصله با مهندس امرالهی رییس سازمان ساماندهی مشاغل تماس گرفتم و موضوع را جویا شدم . او هرگونه اقدامی را در این زمینه رد کرد و گفت هیچ برنامه ای برای جمع آوری گربه ها در دستور کار ندارند. البته ادامه داد شکایتهای زیادی در این مورد و برای جمع آوری گربه ها در بعضی مناطق به تلفن ۱۳۷ شده است ولی بلحاظ توجه جدی طرفداران محیط زیست به گربه ها آنها بدون هماهنگی با ستاد محیط زیست شهرداری هیچ اقدامی را در برنامه ندارند.

چندی پیش نیز ژاله خانم که طرفدار جدی گربه هاست از من خواسته بود برای این حیوانات دوست داشتنی فکری بکنم ، به نظر من متاسفانه بعضی از ما آدمها تحمل دیدن غیر خودمان را نداریم ! البته بگذریم که عده ای  از میان آدمها هم تنها تحمل خودیهایشان را دارند.

بنابر این وضع سایر حیوانات بجز انسانها هم سخت تر می شود ! جالب است برای عده ای حیوانات فقط ذر قفس یا فضای بسته قابل تحملند! به هر حال بنظر من بهترین کار این است یک فضای آشتی میان این حیوانات یعنی انسانها و دیگر حیوانات برقرار کرد ! از آنجاییکه از سال گفتگوی تمدنها گذشته است بعید چنین شرایطی بین انسانها ایجاد شود!

اگر دوستان وبلاگ نویس محیط زیست موافق باشند شاید بشود یک موج صلح بین حیوانات شهری با آدمها ی شهر نشین راه انداخت . 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:26  توسط سیدمحمد مجابی  | 

آموخته های من از پسرم

مدتی است برای ایجاد ارتباط با پسرم و وارد شدن بدنیای نوجوانان و جوانان بازی تراوین را شروع کردم .

طی چند روز گذشته توسط دهکدههای دیگر بشدت مورد حمله قرار گرفتم  و تا مرحله نابودی پیش رفتم.

اگرچه عجیب بنظر می رسد که پدری از فرزند دبیرستانیش برای نجات از دشمنانش کمک بخواهد ولی  من همیشه از فرزندانم برای حل مشکلاتم کمنک می گیرم.

امیر محمود به دادم رسید و با دشمنانم مذاکره کرد و حملات خان ومانسوز آنان خاتمه یافت و من توانستم نفسی بکشم !

بعد امیر محمود مرا نصیحت کرد و گفت : پدر من اگر خواستی با دهکده ای در بیافتی اول به پروفایل او مراجعه کن بعد هم اتحادی های او را بررسی کن اگر حریف بودی جلو برو وگرنه سعی کن با او وارد گفتگو بشی و بطور ی که می شود جلوی حملاتش را بگیری. بعد ادامه داد : تا کنون از میان دشمنان بسیار جدی که حملات سنگینی به او می کردند دوستان بسیار خوبی پیدا کرده است.

جالب است بدانید در این بازی اینترنتی می توانید به دهکده ها حمله کنید ، غارت کنید، سربازان را بکشید و ویران کنید ولی اگر رعایت ادب را نکنید شما را قفل می کنند!

خدا وکیلی درس زیبایی که پسر من از این بازی گرفت بسیاری از دیپلماتهای ما بلد نیستند و مثل من بازی می کنند  البته امید وارم همسرم این پست را نخواند چون با بازی پسرم در این دوره امتحانات مخالف است و البته حق دارد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 13:30  توسط سیدمحمد مجابی  | 

آقای قالیباف کاری برای آقای علی آبادی پیدا کنید!

نگرانی آقای رییس جمهور از ترافیک تهران نکته درستی است چراکه ایشان دو سال شهردار تهران بودند و پنج سال رییس جمهور وهمه اطرف و جوانب قضایا را می دانند.

سال ۸۴ رییس جمهور وقت مشکل ترافیک شهر را در حوزه شهردار دانستند و شهردار وقت که رییس جمهور پنج سال اخیر می باشند بسیار واکنش نشان دادند و آنرا ذر حوزه دولت دانستند و امروز برای حل ترافیک اختیارات شهرداری را طلب می کنند .

بالاخره معلوم نشد کار در دست دولت است یا شهرداری!

اما بهر صورت به آقای قالیباف پیشنهاد می کنم یک کاری برای آقای علی آبادی پیدا کنند!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 19:35  توسط سیدمحمد مجابی  | 

پیشروی یا عقب نشینی مجلس

امروز صبح رادیو فرهنگ را گرفتم و مشروح مذاکرات مجلس را گوش می دادم تعدادی از نمایندگان به رییس مجلس تذکر دادند که دیشب صدا وسیما طوری گزارش نشست دولت و مجلس را پخش کرد که کامل نبود و باعث شد که امروز تعدادی از روزنامه ها بنویسند مجلس در خصوص هدفمند کردن یارانه ها عقب نشینی کرد!

امروز عصر با خواندن صحبتهای  آقای ندیمی متوجه شدم آن نمایندگان معترض به لغط عقب نشینی درست می گویند چون مجلس عقب نشینی نکرده بلکه جلو رفته و داخل صف دولت قرار گرفته است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 18:54  توسط سیدمحمد مجابی  | 

مادر ولادیمیر پوتین

اگرچه از پسر ایشان اصلا خوشم نمی آید ولی از دیدار این عکس حس عاطفی خوبی به من دست می دهد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:18  توسط سیدمحمد مجابی  | 

قابل توجه مشنگها

دیشب از دخترم مریم خواستم که خلاصه ای از کتاب هری پاتر را برایم بنویسد . او کلاس پنجم ابتدایی است و از کلاس سوم با علاقه خواندن این کتاب را شروع کرده و علیرغم اینکه کتابهای دیگری هم می خواند ولی هرگز کتاب هری پاتر را کنار نمی گذارد.

مریم برایم با حوصله علت علاقه اش به این کتاب را توضیح داد .

کتاب هری پاتر جادویی است و در آن کسانی که جادو بلد نیستند مشنگند!

آنهاییکه قیافه جادوگر بودن می گیرند و پدران و اجدادشان جادوگر بودند ولی از دست خودشان کاری ساخته نیست فشفشه اند!

برای اینکه یک داستان گیرا و جالب باشد باید بتوان ما به ازای قهرمانان داستان کسی را جایگزین کرد حالا فکر کنید چند جادوگر می شناسید! که می توانند با دیگر جادوگران و یا احتمالا اجنه ارتباط داشته باشند و کارهای جادویی بکنند و نمونه های جادوهایشان چیست؟!

چند نفر می شناسید که قیافه جادوگری می گیرند و می گویند از اقتصاد گرفته تا ... همه چیز را درست می کنند ولی هیچ کاری از دستشان بر نمی آید.

اما قطعا مشنگهای زیادی می شناسید که روم به دیوار احتمالا یکی از آنها هم خودتان هستید!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:16  توسط سیدمحمد مجابی  | 

مصاحبه خانم ابتکار

عکس

امروز وقتی مصاحبه خانم دکتر ابتکار را در مورد ۱۳ آبان و تسخیر سفارت امریکا در روزنامه اعتماد دیدم خیلی تعجب کردم چونکه فارغ التحصیلان دانشگاه امام صادق دنبال گرفتن مصاحبه در این مورد از ایشان بودند و به من مراجعه کردند و حانم ابتکار گفتند به آنها بگویید با آقای میردامادی مصاحبه کنند

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 15:9  توسط سیدمحمد مجابی  | 

خیابانی در تهران بنام نخست وزیر انگلستان!

روز گذشته برای شرکت درجلسه با معاون پژوهشی دانشگاه تهران که با حضور معاونین پژوهشی دانشکده های آن دانشگاه بود دعوت شدم و خانم دکتر شجاعی به من گفتند از پارکینگ خیابان ادوارد براون استفاده کن.

یادم افتاد که چندی پیش یکی از مقامات بلند پایه کشورمان ، نخست وزیر انگلستان را که گردن براون است ، ادوارد براون خطاب کرد !

آنزمان فکر کردم از آنجاییکه نام یک خیابان باعث قطع رابطه با یک کشور شد احتمالا این مقام بلند پایه برای افزایش ارتباط با دولت انگلیس نام ادوارد براون مستشرق بزرگ را به نفع نخست وزیر انگلیس مصادره کرده است!!

البته شاید هم نام دیگر نخست وزیر ادوارد باشد!

در این صورت جای تعجب است که چرا نام نخست وزیر انگلستان بر روی یک خیابان تهران گذاشته شده؟!آنهم قبل از اینکه او به این سمت برسد! 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 13:20  توسط سیدمحمد مجابی  | 

ارتقا ایران در تخریب محیط زیست از رتبه هجدهم به رتبه دهم

خانم دکتر فاطمه واعظ جوادی در اولین مصاحبه هایش به آقای اینانو گفت من ویرانه ای را تحویل گرفتم .

موقع رفتن هم گفت مهمترین مسئله امروز IT است.

آقای مهندس محمدی زاده در مصاحبه با همشهری جایگاه بحرانی محیط زیست طبیعی را بیان کردند

واقعا او کار سختی پیش رو دارد امیدوارم بتوانند محیط زیست ما را به رتبه قبلی بازگرداند و بهبود بخشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:47  توسط سیدمحمد مجابی  | 

شب در قزوین نمانید!

امروز با مهندس رئوفیان جلسه داشتم و گفت مشکل نداشتن هتل در شهر قزوین بسیار جدی است بطوریکه این شهر بزرگ که دارای مراکز مهم و متعدد صنعتی و دانشگاهی است تنها دارای ۶۶ اطاق هتل در سه هتل می باشد که این هتلها دو ستاره و سه ستاره هستند .

بنابر این توصیه می کنم اگر به قزوین رفتید شب نمانید.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 13:25  توسط سیدمحمد مجابی  | 

همنشینی با مسافران مرگ

دیشب بر من بسیار سخت گذشت .

کمتر از یک ساعت است که به خانه باز گشتم و باید برای ادامه نشست شهرداران مناطق کلان شهرهای کشور بروم.

دیشب محمد مصطفایی وکیل شجاع و دلسوزی که به رایگان وکالت زیر ۱۸سالگان را بعهده دارد از من خواست تا نیمه شب به بازداشتگاه اوین محل اجرای حکم بروم و از خانواده مرحوم رضایی که اولیاء دم هستند تقاضا کنم تا از قصاص صفر انگوتی که در زیر سن ۱۸ سالگی در یک مشاجره مرتکب قتل شده است بگذرند .

وارد بازداشتگاه شدم ۵ مرد و یک زن در اطاق نشسته بودند و آماده وداع با این جهان می شدند.

برایم بسیار سخت بود تا با آنان روبرو شوم فضای سنگینی بود .

با تلاش و لطف آقای جابری دادیار اجرای احکام و آقای پورمکری توانستیم از اولیاءدم یک ماه مهلت بگیریم تا شاید شرایط رضایت فراهم شود.

در آنجا همراه با خانم جعفری وکیل سهیلا غدیری خیلی تلاش کردیم تا اجرای حکم او را برای دو ماه عقب بیاندازیم ولی نشد .

بهرحال شب سختی بود که در یک اظاق کنار افرادی که آماده مرگ می شدند قرار گرفتم ولی خوشحالم که به صفر انگوتی مهلت یک ماهه داده شد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 7:31  توسط سیدمحمد مجابی  | 

روز شلوغ و حرف عجیب

امروز برای من روز بسیار شلوغ و پرکاری است ! ساعت ۹ صبح نشست خبری برگزاری سومین جشنواره انتخاب برترین های پژوهش و نو آوری در حوزه مدیریت شهری را دارم و بعد از آن باید کارگروه محیط زیست و سلامت نشست شهرداران مناطق کلان شهر ها را اداره کنم و بعد از ظهر در اختتامیه سومین نشست محیط زیست در دانشگاه تهران صحبت کنم و در آخر هم به کمیته محیط زیست شورای شهر بروم. این در حالی است که دچار آنفولانزای خوکی نیستم ولی بالاخره یک چیزی تو همون حدود من را گرفتار کرده!

در دانشگاه تهران می خواهم یک صحبت عجیب بکنم البته اگر شد!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 8:37  توسط سیدمحمد مجابی  | 

عذاب خودکشی

امروز با مهندس ربیعی مدیرعامل شرکت بهره برداری مترو تهران جلسه داشتم .از او درباره میزان خودکشی در مترو سوال کردم که از جواب دادن خودداری کرد ولی گفت: متروی پاریس بالاترین رتبه را در خودکشی دارد ! و متروی توکیو هم از این لحاظ بالاست ولی آمار نمی دهند .

واقعا بسیار متاثر شدم چون یکی از سخت ترین و پر درد ترین مرگها با این وسیله است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:16  توسط سیدمحمد مجابی  | 

شهروند!

در تابناک این مطلب را خواندم و نمی دانم چرا این سوال بذهنم متبادر شد که چه تفاوتی میان شهروند و شهربند و شهر نشین وجود دارد؟!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 9:53  توسط سیدمحمد مجابی  | 

زیر آبی دولت یا دولت زیرآبی!

روز گذشته در اعتراض به گرم شدن زمین و آب شدن یخ ها که باعث می شود مناطق زیادی زیر آب بروند از جمله مالدیو که کلا از نقشه حذف خواهد شد رییس دولت و اعضای آن، جلسه خود را زیر آب تشکیل دادند! تا تمام دنیا بدانند که اگر اوضاع به همین منوال پیش برود مالدیو زیر آب خواهد رفت.

گذشته از کار نمایشی جالبی که انجام دادند ولی این یقین برای مردم کشورشان حاصل شد که رییس جمهور و اعضای دولت زیر آبی بلدند!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 9:30  توسط سیدمحمد مجابی  | 

تقدیم به عزیزی که فکر می کند ....!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 22:29  توسط سیدمحمد مجابی  | 

اعدام افراد زیر 18 سال را سیاسی نکنید!

بهنود شجاعی اعدام شد ولی کم نیستند افرادی که در زیر سن ۱۸ سالگی مرتکب جرم شده و به مرگ محکوم شده اند . هریک از این افراد در زمان تعیین شده به پای چوبه دار می روند.

من با اعدام افراد زیر ۱۸ سال موافق نیستم و شرایط آنان را با بزرگسالان در ارتکاب جرم متفاوت می دانم و لذا مجازات مرگ را برایشان قابل اجرا نمی دانم . اگرچه بر اساس کنوانسیون حقوق کودک که مورد تصویب کشور ماست و بر اساس قوانین در صورت عضویت در کنوانسیون در داخل کشور نیز باید به اجرای آن پایبند باشیم ولیکن براساس قانون فعلا در محاکم چنین احکامی صادر می شود .

از مجلس ششم لایحه ای در مجلس باقی مانده که در آن لایحه مجازات مرگ را برای افراد زیر ۱۸ سال ممنوع می کند متاسفانه نه مجلس ششم ونه مجلس هفتم و نه مجلس هشتم تا کنون تکلیف این لایحه را روشن نکرده است.

اما امید زیادی می رود تا بتوان این قانون را به تصویب رساند.

آنچه مرا به نوشتن این مطلب واداشت برخوردهای سیاسی است که با مقوله اعدام کودکان صورت می گیرد و به نظر من نباید با این موضوع چنین برخورد کرد که نتیجه آن سیاسی می شود و هر چه سیاسی شد بی تکلیف و بی انجام می ماند و خیل افرادی که منتظر اجرای حکمند در خطر مرگ قرار می گیرند .

حکم بهنود شجاعی ۶ بار تا مرحله اجرا و تعیین زمان رسید و او ۳ بار تا پای چوبه دار رفت .

افراد خیرخواه زیادی برای نجات او بلحاظ موقعیت سنی اش اقدام کردند که جای قدر دانی دارد اما با این توضیحات مناسب دیدم اسامی افرادی را که پیگیری جدی و اثر گذاری برای نجات او انجام دادند و این پیگیریها با حضور اینجانب صورت گرفته بنویسم تا مشخص شود از مقامات هم تعداد قابل توجهی در این مورد همکاری کرده اند که شاید راضی به نوشتن نامشان هم نباشند البته کاملا واقفم که افراد خیرخواه فراوانی در این زمینه تلاش جدی کردند که نام تمام آنها را نمی دانم .

دکتر معصومه ابتکار عضو شورای اسلامی شهر تهران

هادی ساعی عضو شورای اسلامی شهر تهران

سید محسن نبوی مشاور عالی وزیر امور خارجه

دکتر بروجردی رییس کمسیون و نماینده مجلس

محمد رحیمی رییس دیوان محاسبات وقت

آیه الله بروجردی نوه مرجع بزرگ

آیه الله هاشمی رفسنجانی  رییس مجمع تشخیص مصلحت  

حجه الاسلام فاکر رییس کمسیون اصل نود مجلس

حجه الاسلام گلپایگانی رییس دفتر مقام رهبری

عزت الله انتظامی   هنرمند شهیر

پرویز پرستویی      هنرمند شهیر

دکتر گلزاری        استاد دانشگاه

شهاب رضویان     کارگردان

محسن افشاری   سردبیر وقت روزنامه فرهنگ آشتی

اینجانب با تک تک آنان یا مذاکره داشتم یا با آنان برای اخذ رضایت به منزل اولیاء دم رفتم یا مکاتبه ای از آنان در مورد بهنود شجاعی دارم.

واقعا قضاوت کنید این افراد در چه گروه سیاسی و یا حتی جبهه سیاسی قابل جمع شدن هستند؟

آنچه مهم است اصلاح این مسیر می باشد و نجات جان این افراد . به همین خاطر تقاضا می کنم موضوع اعدام افراد زیر ۱۸ سال را سیاسی نکنید.  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 14:15  توسط سیدمحمد مجابی  | 

کودک تنها

این شعر را به تمام کودکانی که در زیر سن ۱۸ سالگی قربانی شده اند تقدیم می کنم

کودک تنها

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 11:55  توسط سیدمحمد مجابی  | 

نامه ای از بهنود شجاعی که امروز اعدام شد

                            این نامه ای منتشر نشده از بهنود شجاعی است که در زیر سن ۱۸ سالگی در یک نزاع بچگانه جوانی را بقتل رساند و محکوم به قصاص شد و امروز ساعت ۵ بامداد حکم در موردش به اجرا گذاشته شد.

تلاشهای زیادی برای جلوگیری از اجرای قصاص او صورت گرفت و چند بار اجرای حکم به تعویق افتاد اگرچه او دو بار به قرنطینه رفت و تا ای چوبه دار رسید و به نظر من دو بار مرگ را درک کرد ولی پیگیریها نتیجه نداد .

پرونده او تاثیر بسزایی در بسیاری از مقامات داشت که سعی می کنم روزی درباره آن بنویسم

بهنود مادر نداشت آرزو می کنم امروز و امشب آغوش گرم مادرش را تجربه کند و آه ها و ناگفته هایش را با او در میان بگذارد  

  بسم الله الرحمن الرحیم

ماه فروردین و هنــگام گل است      موسم دیدار گل با بلبـــــــل است

دوستان شادی کنان در انجمن      مانده ام من دور از این باغ و چمن

همیشه بهار برایم با خاطراتی خوب آغاز می شد اما این بار شکل بهار خزانی بوده برایم دیگر بهار نبود بهار من در حال خزان بود. آن شب که به انتظار صبح، که (صبح آخر زندگیم بود) به همه چیز فکر می کردم نمی دانید؟ که چه بر من گذشت و چه تا صبح کشیدم.

من در این کنج قفس جا مانده ام        ای خدا تنهای تنها مانده ام

نیست دیگر در تنــــــم تاب و توان        ناتوانـــــــــم، ناتوانم، ناتوان

اینها مواردی بود که از روح و روانم می گذشت ، یعنی ناتوانی ام را می دیدم، دیگر از حس کردن گذشته بود. در هاله ای از غم گوشه آن گوشه از دنیا، من بودم و خدای خود، ناتوانی مرا در آغوش گرفته بود و برایم با صدای سردش آوای لالایی می خواند. بخواب؛ که همه چیز به آخر رسیده. از آن لحظه سردتر دیگر نبود. یعنی زمستان با آن همه سردیش از آن لحظات گرمتر و بهتر بود.

دیگرم تاب و تــــــــــوان در تن نماند         قـــدرت ذکر و دعا در من نماند

پس تو خود ای خالق عرض و سماء        هم دعا کن هم دوا کن درد ما

به او که در آن لحظه کنارم بود گفتم، تو که خود می دانی پس خود دوا کن ( یا من اسمه دواء....)

و آن لحظه به این اندیشیدم که فردا چه خواهد شد از او خواستم..

زین مصیبتهای بی حد و شمار      حال ما را وارهـــان ای کرد گار

دستــــــــها بر جان انعامت دراز      چشمها بر چشمه فیض تو باز

 و می دانستم که او برایم هرچه بخواهد آن بهتر است، دوباره گفتم:

کن دعای بی پناهان مستجاب     با عطای خویش ما را ده جواب

زین پریشـــان حالی درماندگی     خلق را آســــوده کن در زندگی

به یاد فردا افتادم که چگونه خواهد گذشت، از خدای خود خواستم:

شاد گردد تا که دلهای غمین        رحمتی یا رحمتاً العالمین

خاطر غم دیدگان را شاد کن         جمله را از دید غم آزاد کن

شب در حال گذشتن بود اما هر سایه یک پتک بر سر من، لحظه در حال سپری شدن است، (خدایا هیچ کس کاری نمی تواند بکند، مگر تو) دوباره با خود مرور کردم، آنها که خود همه چیز را می دانند و حقشان است که قصاص کنند، از خدای خواستم که یک بار دیگر فرصتی بدهد اما با خود گفتم (که چه کنم مگر قرار است در فرصت بعدی اتفاقی بیفتد بگذار کار تمام شود) دوباره گفتم ( یعنی می شود که فرصتی هر چند کوتاه پیش بیاید؟ شاید بشود) خیلی سخت می گذشت، اینها چیزی نیست که بتوان بیان کرد اما از یک طرف این حق آنان است که قصاص کنند؛ کتاب و دین شریعت به آنان اجازه داده من نیز خطا کرده ام ولی زندگی و جوانی حق من است. آیا یک اشتباه هرچند بزرگ باشد قابل بخشش نیست؟ آیا نمی توان با خداوند که گفته اگر ببخشید برای شما بهتر است، در این زمینه وارد معامله شد؟

« بهبود شجاعی آماده شود برای اجرای حکم» ! نمازم را خواندم آن در نظرم آخرین نماز بود و بعد باید حرکت می کردم صدای زنجیرها می آمد، قرار بود با دسته بسته جان دهم چقدر سخت است حکم، حکم خداوند و باید اجرا شود. مامور آمد و مرا آماده حرکت به سمت آخر زندگیم کرد.

برویم... صدای گامها را می شنیدم وارد محوطه شدم یکی از آن طنابها را برای من آماده کرده اند.

محوطه شلوغ، هر کس در جایی و من را به سمت محل اجرای حکم راهنمایی می کردند آن صبح آخر من بود دیگر قرار بود بعد از آن را نبینم.

 « بهنود شجاعی: به شما یک ماه فرصت داده شد تا رضایت ولی دم را بگیرید، او را بر گردانید»

یک لحظه خانواده شاکی را دیدم برادر داغ دارش گفت : « تو برادرم را کشتی» نمی دانستم از آن خبر خوشحال باشم یا از این جمله ناراحت. خوشحالیم کمتر از دقیقه ای طول نکشید آنان می خواستند حق برادر جوانشان را بگیرند و حق داشتند. اما به هر حال من یک ماه دیگر فرصت داشتم زنده بمانم اما این مطلب دل آن خانواده داغدار را درد آورد. چه کنم خدای من:

ای خدا ای راز دار بندگان شرمگینت   ای توانایی که بر جان و جهان فرمانروایی

ای خدا ای همنوای ناله پروردگانـــت    زین جهان تنها تو با سوز دل من آشنایی

از اینکه آنان دل خسته و رنجور شده بودند غصه ام بیشتر شد غم سراپای وجودم را فرا گرفت. میخواستم فریاد بکشم که دیگر توان زنده بودن را ندارم، دیگر این شکل زندگی برایم سخت است هر لحظه برایم لحظه مرگ است و هر دقیقه برایم عذاب آور، به که بگویم که خلاصم کنید.

صدایم در درون حبس شده بود، تشنه بودم اما آب شفایش نبود، خسته شده بودم اما نمی توانستم استراحت کنم، می خواستم بخوابم اما چشمانم اجازه نمی داد، می خواستم گریه کنم اما اشکی نداشتم، دوباره آن سلول تنگ و کوچک. به که بگویم نمی خواهم اینجای دنیا را. دوباره باید آن همه عذاب را تحمل کنم. کسی می گفت: « این لطف پروردگار هم به تو و هم به خانواده مقتول است شاید خداوند آنان را نیز بیازماید تو چه میدانی، مگر خود نگفته که من بهتر بر احوال شما آگاهم» با این ندا تسکین یافتم که آری خداوند بهتر می داند، شاید به این وسیله آنان نیز مانند من در حال آزمایش اند. که چگونه از حق خود بگذرند و زندگی جوانی را به او بر گردانند. یک ماه سخت و طاقت فرسا گذشت یک عده در جشن و شادمانی، یک عده در راه مسافرت به هرجایی که می خواستند، من نیز درگیر با آخرین روزهای زندگی ام، هر روز منتظر بودم خبری بیاید که شاید در آن از رضایت صحبتی شده باشد. اما هیچ؟

تا اینکه دوباره وقت آن شده که در این غم خانه دنیا شبی را صبح کنم. اما این بار سخت تر، چون یک شب زودتر از دوستانم جدا شدم و نتوانستم با کسی خداحافظی کنم. احساس می کردم که موهایم سپید شده و درونم تهی، چشمانم پر از اشک و ...

اشک می غلطد به مژگانم ز شرم و روسیاهی           ای پناه بی پناهان مو سپید و رو سیاهم

بر در بخشایشت اشک پشـــــــــیمانی فشانم           تا بشویم شاید از اشک پشیمانی گناهم

آماده یک روز سخت و شب سیاه دیگر شده بودم. با خدای خود می گفتم ای کاش در این زمان آخر یک لحظه مادرم کنارم بود. اما من از نعمت او برخوردار نبودم. با خود گفتم ای کاش دستان گرم پدرم روی شانه هایم بود اما به جای آن دست سنگین تقدیر با من بازی می کرد. اشک چشمانم دلم را می شست و دلم چشمه ای شده بود برای اشکم. دوباره حرکت به سوی آخرین نقطه دنیا وای این سفینه مرا کجا می برد و چه قدر سرعت داشت. وقتی بیرون را نگاه می کردم همه جا سبز و خرم بود همه داشتند زندگی خودشان را می کردند کسی به من توجهی نمی کرد با خود گفتم ( یعنی خدایا می شود من را ببخشند) در ان لحظات چشمانم را خواب ربود.

ای بسا شب خواب نوشین گرم بیفتد به چشم     خواب می بینم چو مرغی می پرد در آسمانها

پیــــــــــــــــکر آلوده ام را خواب شیرین می رباید    روح من در جستجـــــــویت می پرد تا بی کرانها

آن شب نیز با تمام سختی هایش گذشت . خانواده مقتول با من چه خواهند کرد. یکبار که خداوند عمرم را تمدید کرد آیا آنان نیز مرا خواهند بخشید؟ هیچ چیز غیر ممکن نیست و همه چیز امکان دارد یعنی این بار چه می شود می بخشند یا می کشند؟ اما باید بگویم ای خانواده مقتول ای عزیزان عزیز از دست داده، من به عنوان قاتل فرزند شما از شما طلب عفو و بخشش می کنم و از شما می خواهم که مرا به آیه های قرآن که گفته: ( بخشیدن برای شما بهتر است) مرا ببخشید، آیا غیر از این است....

شما اکنون وقت دارید یک تحقیق کنید و ببینید، آنانکه بر امر قصاص تاکید داشته اند بعد از اجرای حکم چه حالی پیدا کرده اند، اگر من در غفلت مرتکب آن عمل شدم و در سنی که خوب و بد را از هم تشخیص نمی دادم شما چه، شما فقط به خاطر انتقام می خواهید این کار را انجام بدهید، که البته حقتان است یعنی نمی توان یک لحظه تامل کرد. اگر قصاص من باعث راحتی شما و آرامش روح آن مرحوم می شود اشکالی ندارد و اگر شما از آن دو نوبت که به من اجازه داده شده تا بتوانم رضایت شما را جلب کنم ناراحت و خشمگین هستید، آن موهبت خدا بود و من نیز به رضای او راضیم، اما به شما بگویم اگر مرا قصاص کنید که حکم حدود الهی را درباره ام اجرا کرده اید، جان جوانی را در مقابل جان جوانتان گرفته اید و  هیچ کس نمی تواند به شما بگوید که چرا اینکار را کرده اید و هیچ حساب و کتابی نمی ماند و به حقتان رسیده اید و دیگر همه چیز تمام می شود. اما اگر رضایت بدهید و از قصاص من در گذرید اولاً که خدا را خشنود کرده اید و از خصلت بخشندگی برخوردار شده اید و مرا تا آخر عمر غلام خود کرده اید و وارد معامله با خداوند شده اید که قطعاً در آن منفعت است. اما لحظات سختی که برمن گذشت را به خاطر لحظات سختی که بر شما گذشت حلالتان می کنم من لحظاتی را برای شما شرح دادم که با ورق و قلم نمی توان آن را توصیف کرد. لحظه ای که باید را نمی دانی و فقط انتظار دستی مهربان را می کشی که مرا ببخشد اما لحظاتی که شاید هیچ وقت جبران نشود. بار الهی می دانی که با دل شکسته و مالامال از درد این حرفها را می گویم:

مهربانا! با دلی شکسته رو به سوی تو کردم      رو کجا آرم اگر از درگهــــت گویی جوابم

بی کسم از سایه مهر تو می جویم پناهی         از کجا یابم خدایی گر به کویت ره نیابم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:54  توسط سیدمحمد مجابی  | 

دیدار خورشیددر پای دار

بهنود شجاعی فردا پای چوبه دار می رود .

بیش از دو سال است با او آشنا شدم و چند بار تلفنی با وی صحبت کردم او در زمانی که کمتر ۱۸ سال داشت در یک در گیری کودکانه وبدون انگیزه و برنامه ریزی قبلی نوجوانی را به قتل می رساند وبه قصاص محکوم می شود تا کنون ۲ بار تا پای چوبه دار رفته ولی خوشبختانه با دخالت هاشمی شاهرودی اعدام نشد .

تلاشهای زیادی برای جلوگیری از اعدام او صورت پذیرفته و من نیز چند بار با اولیاء دم صحبت کردم ولی تا کنون دل آنها نرم نشده ماجرای بهنود باعث شد که موضوع اعدام زیر ۱۸ سالگان در میان مقامات مطرح شود که در زمان خود راجع به آن خواهم نوشت .

صمیمانه آرزو می کنم تا ساعت ۴ بامداد فردا دل خانواده مقتول نرم شود و از قصاص صرفنظر کنند تا بهنود که در زیر سن ۱۸ سالگی دچار غفلت شد بتواند باردیگر طلوع خورشید را ببیند.

شما را بخدا دعا کنید .  

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 18:42  توسط سیدمحمد مجابی  | 

فرمانروایی که در استبل گاو نگاه می داشت!

مدتی است حس و حال نوشتن ندارم ولی باید نوشت! حتی اگر نخوانند!!

هفته پیش از فدراسیون سوارکاری تماس گرفتند و خواستند دوباره مجله رخش را برایشان کار کنم. اگرچه حکایت من و این مجله حکایت عجیبی است و مرا به یاد چهل مرد جنگی سعدی می اندازد! ولی باز به لحاظ عشقی که به بعضی چیزها دارم پذیرفتم!

در مقاله قبلی این مجله یادداشت سردبیر را به حکایتی اختصاص دادم که این حکایت در کتاب آداب الحرب و الشجاعه نوشته شده و از استاد ترقی جاه نیز در خواست کردم از اثر زیبایش در این مطلب استفاده شود.

راستی شما فرق اسب و گاو را می دانید؟

 حكايت اسب شناس

مردي بود از ختلان كه او اسب مي شناخت و در اين فن بصارت و مهارتي تمام داشت و از دنيا جز اين اسب شناسي هيچ نداشت . از تنگ حالي و نداري به بخارا رفت . چند روزي بياسود و خدمت امير بخارا رفت و گفت : من مردي اسب شناسم به خدمت امير آمده ام تا به من كاري دهد . امير گفت اين مرد را به ستورگاه و آخور گاه ببريد تا اسبان مرا ببيند . چون به آخور رفت و اسبان را بديد بازآمد و گفت : اي امير من هيچ اسبي بر سر آخور نديدم .

امير تعجب كرد و گفت : يا اين مرد در اين كار كامل و با بصيرت است يا بسيار احمق.

امير بر سر آخور رفت و گفت هر چهار هزار مركب مرا بياوريد و عرضه كنيد . همچنان كردند آن مرد گفت : اي امير من اين ستوران را ديده ام اما در اين هيچ اسب نديدم . امير گفت اين همه بار گيران منند . گفت اي امير روي گاوان زين نهادي . امير گفت اي احمق من بر گاو مينشينم ؟اينجا اسب است كه بهاي او صد هزار درهم است و بيشتر و كمتر . تو اين مركبان مرا با گاو برابر كردي ؟

گفت ميان اين ستوران و گاوان تفاوت آن است كه اين ستوران شاخ ندارند و گاو شاخ دارد و سوگند كه اينها همه مثل گاو هستند و يك اسب خوب در ميان اين چها هزار اسب نيست . امير بسيار تعجب كرد .  او گفت ثابت ميكنم كه در آخور تو يك اسب خوب نيست . دستور بده يك نفر پنج هزار درهم برداردو با من بيايد تا اسب بخرم و امير ببيند كه اسب خوب كدامست .

امير بفرمود تا همچنان كردند و شخص مورد اعتماد با اسب شناس به ختلان رفت و يكسال در آن شهر بودند و هر روز به محل اسب فروشي ميرفتند تا يك روز اسبي آوردند كه بهاي آن كمتر از صد دينار بود .

اسب شناس به معتمد امير گفت بهاي اين اسب بده و خازن قيمت اسب را پرداخت و گفت : اي شيخ در آخور امير اسب هست كه قيمتش ده برابر اين اسب است .

اسب شناس گفت : توهم در شناختن اسب همچون امير بي اطلاع هستي . از ختلان بازگشتند و به بخارا آمدند . مرد اسب شناس سه روز اسب را آسايش داد و نعل بست . پس به امير پيغام داد كه فردا اين اسب را مي آورم تا امير نگاه كند . اما لازم است كه امير همه لشكر را بفرمايد تا حاضر شوند هم بر مركب هاي نامدار غلامان خود را بنشانند و در ميدان حاضر آيند .

امير همچنان كرد . مرد اسب شناس بامداد اسب را مالش داد و پاك كرد و زين نهاد وسوار شد و در ميدان آمد .

همه لشكر در تعجب مانده بود ند كه او چه آورده است ؟چون آن اسب شناس نزديك امير شد سلام كرد و دستار از سر امير برداشت و اسب را به تاخت در آورد و از ميدان بيرون جهانيد . امير در برابر لشكريانش خجلت زده شد و فرياد زد بگيريدش . همه سوراران از عقب او تاختند هيچكس به گرد او نرسيد . سي فرسنگ به دنبال او رفتند اما نتوانستند به برسند و او را بگيرند . اسب شناس به ختلان رفت و به امير نامه نوشت كه اي امير اين حركت بدان جهت كردم و سر تو را ميان لشكر برهنه كردم تا هيچكس نتواند مرا گرفت . اكنون معلوم شد كه ستوران تو و ستوران لشكر همه گاوانند و هر گاو هر چه تند تر رود نميتواند اسب را بگيرد .

اگر من شايسته خدمت امير هستم امان نامه و انگشتري خود را بفرست تا بيايم و اگر نه اسب دستار و دستار تو را باز خواهم فرستاد .

امير او را امان نامه و جايزه فرستاد و اسب شناس را نزد خود باز آورد .

 اين چنين است كه كار را بايد به كاردان سپرد . قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهري .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:53  توسط سیدمحمد مجابی  | 

روزگار غریبی است عزیز

مدتی است دستم ودلم به نوشتن نمی رود و یا چیزهایی که می خواهم بنویسم خودشان تمایلی برای نوشته شدن و خوانده شدن ندارند٬ روزگار غریبی است !

امروز بدون اطلاع قبلی شخصی به من مراجعه کرد و من هم در خدمتش بودم . نه او را قبلا دیده بودم و نه آشنایی با او داشتم ! آمده بود برای دامادش کار پیدا کند .

دامادش لیسانس مهندسی بود و با زن و فرزند بدجوری در گذران زندگی گیر کرده بودند و پدرخانمش می گفت خرج زندگی دخترش را خودش می دهد آنهم در شرایطی که از کار افتاده است .

قیافه جوانی داشت با تعجب پرسیدم : چرا از کار افتاده! گفت جانباز است و یک چهارم ریه را در حلبچه از دست داده.

پرسیدم متولد چه سالی هستی ؟ گفت : ۴۸

خیلی تعجب کردم که اولا او با ۴۰ سال سن نوه داشت و دیگر اینکه درباره رزمندگان و جانبازان مردم چه فکر می کنند و شرایط واقعی آنها چیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 19:59  توسط سیدمحمد مجابی  | 

فرزند عیسی و مریم

دو روز است که دوستان خوبم مریم و عیسی صاحب یکی از ارزشمندترین هدیه های الهی یعنی فرزند شده اند و نام زیبای مبین را برای او انتخاب کرده اند مطلب محمد مصطفایی در این مورد برایم جالب بود!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 13:45  توسط سیدمحمد مجابی  | 

مرغ گرفتار

مدتی است دستم به نوشتن نمی رود امروز جلسات خوبی داشتم که بزودی در باره اولین کتاب وضعیت محیط زیست شهر تهران که در دست تدوین است خواهم نوشت .

اما امروز در انبوه کارها فرصتی کردم و به دیوان پروین اعتصامی نظری انداختم سه بیت شعر دلنشین داشت اگرچه این سه بیت را در شرح دوره کوتاه زناشویی خود نگاشته است ولی هر جور که بخواهید قابل شرح است!

ای گل تو زجمعیـــــــــت گلزار چه دیدی      جز سرزنـش و بد سری خار چه دیدی ؟

ای لعل دل افروز، تو با ایــــــن همه پرتو      جز مشتری ســـفله به بازار چه دیدی ؟

رفتی به چمن لیک قفس گشت نصیبت    غیر از قفس ای مرغ گرفتار ، چه دیدی ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 17:58  توسط سیدمحمد مجابی  | 

تقدیم به خورشید

 او به من گفت که من خورشیدم

                                             تو ستاره

 نور من گرم وپر از مهر

                                   نور تو سرد وخیالی!

 نور من دائم و یک رنگ

                                    نور تو چشمک و بازی!

 گفتمش نور تو یک رنگ

             ولی تنها به دو نوبت

                         به غروبت و طلوعت

                                      بتوان روی تو دیدن

 ولی این کور سوی من

       همه شب تا به سحرگاه

                     به نگاه دل عاشق

                                 پر صد راز و نیاز است

 و کسی نیست در عالم

              که در این گنبد تاریک

                          به تمنای ستاره

                                 نشود خیره به آفاق

  حال ای خور درخشان

            به نگاه من از اینجا

               تو همان منشاء عشقی

                                              چو ستاره

                                                                                          سید محمد مجابی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:52  توسط سیدمحمد مجابی  | 

به همین سادگی

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 2:46  توسط سیدمحمد مجابی  | 

یا علی

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من        چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

آری قاتل امام اول ، مولای متقیان و خلیفه زمان بدستور او نه تنها شکنجه نشد و مورد بد رفتاری قرار نگرفت و .... بلکه از شیری که خلیفه ضربت خورده توسط او ،خورد نوشید.

این است مرام مولای متقیان 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 1:14  توسط سیدمحمد مجابی  | 

تو نیز در معرض قضاوتی

 امروز روز گرفتن کارنامه بود

         ازدست ناظمی که مرا نظم می دهد

 گرچه در دو سه درس ،کارم به تقلب کشیده بود

                                   اما به خیال خود ، در باقی درسهایم موفقم!

 اولین نمره درس کار

          نمره آن زیر ۵ بود!

 گفتم: چرا؟!

 گفت: از بیست سال عمر کاریت

                                           تنها ۵ سال آن قابل نمره گذاری است

 درس دوم درس عشق 

            در این درس نیز من رد شدم!

 گفتم : چرا ؟!

 گفت: باور نمی کنم

 گفتم: چه را ؟

 گفت : اینکه تو اصلا عاشقی

 گفتم : در نزد تو معنی عشق چیست؟

 گفت : آنچه بگویم عمل کنی

 درس سوم درس شفاهی است

 این نیز نمره اش کمتر از آن دو نمره بود

 گفتم : من که بخوبی حرف می زنم!

 هم خنده و گریه و گاه لبخند می زنم

 گفت : این نیز از زبان نفهمی است !

از خنده و گریه و لبخند چه حاصلی است؟

 آنگاه که درک مطلب من را نمی کنی

 سر بزیر نهاده و گفتم به زیر لب

                      افسوس که من مردود عالمم

                                               اما تو نیز در معرض قضاوتی....

                                                                                                  سیدمحمد مجابی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 0:22  توسط سیدمحمد مجابی  | 

بزرگترها مقصرند!

شماره ۲۷مجله سپیده دانایی (شهریور) برایم بسیار مفید بود دراین شماره به شکاف بین نسلی پرداخته شده .

نکته مهمی که نوجوانان وجوانان امروز را با بزرگترها بیگانه کرده است . بزرگترهایی که غالبا مانند دیکتاتورهای کوچک اجازه کوچکترین ابراز وجودی را به آنها نمی دهند و با نبود امکان گفتگو تنها چیزی که باقی می ماند عصیان است و عصیان!

به نظر من بزرگترها واقعا مقصرند که با قدرت قاهره خود حق حرف زدن را به اعضای خانواده خود نمی دهند و هر اعتراضی را با شدت منکوب می کنند . مسلم است نسل جوان با چنین برخوردهای بی منطقی بی منطق برخورد می کند و راه عصیان را در پیش می گیرد .

به تمام دوستان پیشنهاد می کنم این مجله را بخوانند . حیف که دکتر گلزاری این مطالب ارزشمند را اینرنتی نمی کند

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 8:40  توسط سیدمحمد مجابی  | 

آزادی را شستند

آزادی را شستند ! ببینید
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 13:47  توسط سیدمحمد مجابی  |